






من زندگي را براي عشق مي خواهم
مي خواهم تا ابد عاشق بمانم
مي خواهم براي عشق بخندم و برايش گريه کنم
مي خواهم با عشق به خدايم برسم
مي خواهم عشق را ثابت کنم
مي خواهم براي عشق بميرم
قلبم را از سیمهای ستاره ساخته اند
نمیشکند
فرو می ریزد خاموش میشود
نرم و اهسته قدم بر دارید
مبادا که ترک بر دارد
چینی نازک تنهایی من 
شب از خیالت نمی برد خوابم.
تو چیستی که من از موج هر تبسم تو
به سان قایق سر گشته روی گردابم.
اسمان مکثی کرد.
رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
"نرسیده به درخت کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است
و در ان عشق به اندازه ی پرهای صداقت ابی است .
می روی تا ته ان کوچه که از پشت بلوغ سر به در می ارد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی
و ترا ترسی شفاف فرا میگیرد.
در صمیمیت سیال فضا خش خشی میشنوی :
کودکی میبینی
رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه ی نور
و از او می پرسی
خانه ی دوست کجاست؟"

سلام بر عباس حسین(ع)
سلام بر کربلا
سلام بر ظهر عاشورا
امیرم !
نبینم کربلات رو من میمیرم
شب سرودش را خواند
نوبت پنجره هاست
و علی الارواح التی حلت بفنائک...
حسین جانم
کاش این ماه محرم دیگه استفاده کنم
حسین(ع) من همیشه ارزو دارم به عشق تو زنده بمانم
به عشق تو نفس بر ارم
به عشق تو نگاه کنم
به عشق تو بگریم
به عشق تو زندگی کنم
به عشق تو بمیرم
.
.
.
و در نهایت گرفتار عشق زیبای تو باشم
چرا که کسی که با تو زیست
و با تو مرد
و با تو بود تا همیشه
همه ی وجودش عاشق است
نصیب همه مان بگردان زیارت حرم شش گوشه ات را
چرا که حریم یارمان زیباست ...
التماس دعا از همه ی دوستان در ایام محرم الحرام
کارام جان گم کرده ام
اخر شده ماه حسین(ع)
من میزبان گم کرده ام
بازم جمعه هستش و بی قراریه دل
منتظر چشم به راه دوخته ام
الی متی احارفیک یا مولای![]()
یا ابن الحسن! التماس دعا.
و مدتي است به اين مي انديشم كه:
چقدر
باخدايم
انس گرفته ام؟
چقدر
با خدايم
سخن گفته ام؟
چقدر
براي او
گريسته ام؟
ايا صداي فرياد مرا مي شنود؟
كه ميخوانم او را ...
مي خوانمش تا اوج باور...
چقدر
غريب گشته ام خدايا!
ايا دور از تو ام؟
الهي و ربي من لي غيرك...
حقیقت بی پرستش فلسفه و دانش هست و پرستش بی حقیقت بت پرستی یا شهوت!
مگر چشم از زبان صادقانه تر سخن نمیگوید ؟
مگر نه اشک زیباترین شعر و بی تاب ترین عشق و گدازانترین ایمان
و داغترین اشتیاق و تب دار ترین احساس و خالص ترین گفتن
و لطیفترین دوست داشتن است که همه در کوره ی یک دل به هم امیخته و ذوب شده اند
و قطره ای شده اند به نام اشک؟
گریستن یعنی تجلی طبیعی یک احساس حالتی جبری و فطری از یک عشق یک رنج
یک شوق یا اندوه.
(دکتر علی شریعتی)
کاش از حلقه ی زلفت گرهی در کف بود
که گره باز کن عقده ی هر مشکل بود
گه مومن و گه یهود و گه طرساییم
تا این دل ما قالب هر دل گردد
هر روز به صورتی برون می اییم![]()
قصه ی بی سرو سامانی من گوش کنید گفتگوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این اتش جانسوز نگفتن تا کی؟ سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی؟
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم ساکن کوی بت عربده جویی بودیم
عقل و دین باخته دیوانه ی رویی بودیم بسته ی سلسله ی سلسله مویی بودیم
کس در ان سلسله غیر از من و دلبند نبود یک گرفتار از این جمله که هستند نبود
نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت
این همه مشتری و گرمی بازار نداشت یوسفی بود " ولی هیچ گرفتار نداشت
اول انکس که گرفتار شدش من بودم باعث گرمی بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بس که دادم همه جا شرح دلا رایی او شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او
این زمان عاشق سر گشته فراوان دارد کی سر برگ من بی سرو سامان دارد؟
زهرا .م![]()
![]()







