تبليغاتX
...در نهایت شب...
سلام.

این بار نیز با کوله باری از دلتنگی برایت نوشتم ... باز هم در نهایت شبم.زیر بارانم.تشنه ی تشنه سیرابم میکند یادت ! چه بگویم؟ از که گوی؟ با که گویم؟ اینک تو نیستی ...

این بار دیگر صحبت صحبت دلتنگی نیست برا دلم دلتنگی جزئی از وجودش شده عادتش شده  این بار دیگر قرار است سکوت کنم در برابر همه چیز و همه کس .حتی دل خودم .حتی خود خودم . سخنانم مملو از خستگی اند

من ............... سکوت..........سکوت.......

چه دیدم و چه کشیدم ؟ فدای سرت.همه گذشت.   دیگر نمیخواهم دلتنگ باشم چرا که پیمانی ابدی با یار دیرینه ام بسته ام تو همیشه با منی مثل او که مرا هیچ گاه تنهایم مگذاشت

من به فدایش ... من به فدایت .... اگر نداشتم چه میکردم؟

ورودت به زندگیم لحظه ی اغاز من بود.ماندنت با من اوج پرواز من بود .رفتنت برایم سخت شد ولی به من اموخت چیزهایی که شاید هر گز دست نیافتنی بودند برایم

از نگاه نگرانت دل من سخت شکست!!!

                                                  و تو رفتی تا اوج...

 .دیگر خسته شده ام از اینکه از درد سخن گویم هر چند که لذت دارد با درد زیستن اه ه ه ه ... من......خسته.....ولی درد نیز خسته شده از دست کار هایم.چقدر دلم برایت گرفته چه کسی پاسخگوی اشکهایم خواهد بود؟تو به من بگو چه کسی میداند چه میگویم تا با او حرف بزنم؟چه کسی می فهمد مرا؟من چرا نمی یابم او را ؟؟؟باز هم با تو ام میشنوی صدایم را ؟

اکنون باز هم نهایت شب است و من زیر باران با تو سخن گفتم

به خدا سپردمت ...

خوشابه حال تو که در اخرین دیدار

                                           وضوی عشق گرفتی و با دعا رفتی

ای عزیز جان من!

من برای مرگ خود یک بهانه می خواهم یک بهانه ی پوچ

عاشقانه می خواهم.

از غمی که میدانی با تو بودنم مرگ است و بی تو بودنم هرگز.

گر بهانه این باشد؟من بهانه می گیرم

عاشقانه می میرم!

 

هیچ حرف دگری نیست که با تو بزنم

چه بگویم به تو ای رفته ز دست؟

شدم از مستی چشمان تو مست

شده ام سنگ پرست...

                                         

 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ                   

ایام فاطمیه هم پیشاپیش تسلیت ما رو فراموش نکنید

تا ۷ تیر خدا نگهدار تون...برام دعا کنید

 

 

 

+ نوشته شده در Sat 20 May 2006ساعت توسط Miss.ZahrA |


از که پنهان کنم اين راز دل خسته ی خويش؟!

از بهاران که مرا رسوا کرد؟!

از سکوتی که در آن دارم از ياد تو صد گونه نشان؟!

از نيازت٬که همچون خون در همه ی رگهای من جاريست؟!

يا ز يادت که چنان خوشه ی مهتاب٬ شبم روشن کرد؟!

از خدا؟؟؟

از خدای که خودش می داند عشق وحشی تر از آن است که پنهان ماند!

از تو و ديده ی مستت که مرا با نگاهی آرام می برد به سرچشمه ی جاويد

حيات و آن زمان عطر باغ گل سرخ به پاييز دلم می ريزد؟!

از که پنهان کنم اين راز دل خسته ی خويش؟!

که همه می دانند:

«دوستت دارم»

 

 


 

تو را من چشم در راهم شباهنگام ... 

+ نوشته شده در Sat 6 May 2006ساعت توسط Miss.ZahrA |


 

 

به شوق خلوتی دگر که رو به راه کرده ای

تمام هستی مرا شکنجه گاه کرده ای

محله مان به یمن رفتن تو رو سپید شد

لباس اهل خانه را ولی سیاه کرده ای

چه روزها کز غمت به شکوه لب گشوده ام

و نا امید گفته ام که اشتباه کرده ای

چه بار ها که گفته ام به قاب عکس کهنه ات

دل مرا شکسته ای بس گناه کرده ای

ولی تو باز بی صدا درون قاب عکس خود

فقط سکوت کرده ای فقط نگاه کرده ای

....................سفر بخیر مسافر کویرم

 

روزهای هفته منتظر جمعه می مانم

                          جمعه ها منتظر تو

                         این جمعه که گذشت شاید جمعه ای دگر...

 

سلام دوستای عزیز و مهربونم

یه اهنگ قشنگ ...هدیه به همه ی شما دوستای گلم

http://204.15.8.180/flashf/marjan.html

بی قطره بارون ترکم نکنید

 

+ نوشته شده در Fri 28 Apr 2006ساعت توسط Miss.ZahrA |