اين همه به آسمان نگاه كرديم و ندانستيم
ماه نقطه آخر خط است
و اين هواي كوچك
دل شوره هايمان را جا نميدهد ديگر...
نميدانم به جاي كدامين واژه سكوت را جايگزين كرده ام و
اين جا و آن جا
حالا تمام آن روزها روي دستمان مانده
و هيچ كس آن خيابان را تا انتها نرفت
اين خنده گاهي بيخ گلويم را آنچنان مي بندد كه به بغض تبديل مي شود اين روزها، اين روزهاي كه رابطه ها
ظهر یک روز سردزمستانی وقتی امیلی به خانه برگشت
پشت در پاکت نامه ای رادیدکه نه تمبری داشت و نه مهر
اداره پست روی آن بود فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود
او با تعجب پاکت را باز کرد ونامه داخلی آن را خواند:
امیلی عزیز:
عصر امروز به خانه ی تو می آیم تا تو را ملاقات کنم
باعشق خدا
امیلی همان طور که بادست های لرزان نامه را روری میز
می گذاشت با خود فکرکرد که چرا خدا می خواهد او را
ملاقات کند ؟ او که آدم مهمی نبود در همین فکرها بود که
ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت
من که چیزی برای پذیرایی ندارم پس نگاهی به کیف پولش
انداخت او فقط 5دلارو 40سنت داشت بااین حال به سمت
فروشگاه بیرون آمد برف به شدت در حال بارش بود و او
عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند
در راه برگشت زن و مرد فقیری به امیل گفت خانم ما خانه
و پولی نداریم بسیار سردمان است و گرسنه هستیم آیا امکان
دارد به ما کمکی کنید ؟
امیلی جواب دارد متاسفم من دیگر پولی ندارم و این نان ها را
هم برای مهمانم خریده ام مرد گفت بسیار خوب خانم متشکرم
و بعد دستش را روی شانه ی همسر گذاشت وبه حرکت ادامه
دادندهمان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند
امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد به سرعت دنبال
آنها دوید آقا خانم خواهش می کنم صبر کنید وقتی امیلی به زن
و مرد فقیر رسید سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را در آورد
و روی شانه های زن انداخت مرد از او تشکر کرد و برایش
دعا کرد وقتی امیلی به خانه رسید یک لحظه ناراحت شد
چون خدا می خواست به ملافاتش بیاید واو دیگر چیزی برای
پذیرایی از خدا نداشت همان طور که در را باز می کرد پاکت
نامه دیگری را روی زمین دید نامه را برداشت و باز کرد
امیلی عزیز
از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم
با عشق خدا
من محتاج نیست شدنم.من محتاج توام.
خدایا!بگو باران ببارد که شوره زار قلبم سالهاست سترون مانده است.
من دیگر طاقت دوری از باران را ندارم.
خدایا دیگر طاقت ندارم
بگذار این خشکزار وجودم این مرده قلب من دیگر نباشد!
بگذار این دیدگان دیگر نبینند بس است هر چه که تا بحال دیده اند!!
بگذار این گوشها دیگر نشنوند بس است هر چه شنیده اند!!
بگذار این دستها و پاها دیگر حرکت نکنند بس است هر چه جنبیده اند!!
خدایا! دوست دارم تنهای تنها بیایم دور از هر گونه کثرتی!
دوست دارم گمنام گمنام بیایم دور از هر هویتی!!
خدایا!اگر بگویی:لیاقت نداری
خواهم گفت:لیاقت کدامیک از الطاف تو را داشته ام؟!
خدایا! دوست دارم سوختن را فنا شدن را از همه جا جاری شدن و به سوی کمال انقطاع روان شدن را...
اگر تنها ترین تنهایان شوم
باز هم خدا را دارم
او جانشین تمام نداشته های من است![]()
از دل تنگم؟
که از الان برات گرفته...![]()
تو بگو چرا همیشه
سهم من از همه دنیا
همین دلتنگیه؟![]()
میخوام بنویسم بدون اینکه کسی بفهمه
ببین دلم رو...!
بیا نگاش کن..!
دیدی؟
حرفی داری بزنی؟
بازم دلم برات تنگ شده...
اهای...!!!
شبهای ارام برفی داره تموم میشه؟![]()
کاش خیلی چیزا اونجوری که ما میخواستیم میشد!
مگه نه؟
ولی خوب چی بگم دیگه...
چشمام از هم باز نمیشن ولی دلم نذاشت که بخوابم
باید مینوشتم برات
کاش بخونی حرفام رو ...
من...
من...سکوت![]()
همین!
یا علی

خدای من دیگر با تو تعارفی ندارم چرا که اکنون همه ی زندگی ام و همه چیزم تو هستی همان یار ابدی ام که از گذشته هایم با من بودی .حال نیز با من هستی و اینده ام تنها در سایه ی وجود تو عزیز رقم می خورد.
خدایا !دلم برایت تنگ شده است. گاهی اوقات که از تو دور می شوم گویا همه چیزم را باخته ام!
خدا! از دیر باز بود که به دنبالت بودم چندین سال پیش که اواره و سرگردان به این سو و ان سو می رفتم تا نشانی از تو یابم تا بدانم چیست ان حقیقت مبهمی که مرا صدا می کند به سوی خویش و دریابم که علت ان همه شور و شوق چیست برای یافتن این حقیقت؟
این حقیقت مبهم چه می تواند باشد که مرا اینچنین اواره ی خود ساخته است؟ این صدای رسا اما خموش از ان کیست که مرا به سوی خود می خواند؟
از همان حقیقت مبهم کمک خواستم .میدانستم تویی ولی فهم من در موردت در همان حدی بود که پدرم و مادرم برایم گفته بودند .
میخواستم پیدا کنم کسی را که هر جنبنده ای در عالم امکان بر او توکل میکند خواسته یا نا خواسته دیوانه وار اغاز کردم سفری را که تو دعوتم کردی به ان!!!
اولین کمکی که در این راه به من کردی ان شب بود که به من فهماندی اگر بخواهم تو را بشناسم باید خود را شناخته باشم.
همان شب زیبا که بارانی هم بود.یادم هست که در نهایت شب با تو چه حرفها که نگفتم!!! ولی برایت گریه نکردم چون هنوز تو را نمیشناختم.
به من فهماندی که من نیز وجودی از تو هستم. و چه زیبا این سخنان را برایم گفتی.
یادم هست که فقط سکوت کرده بودم و به اسمان ابری شب نگاه میکردم که قرص ماه هم کامل بود.
من ساکت بودم و تو برایم سخن میگفتی هیچ کس نبود تنها من بودم و تنها تو
راستی خدا؟ ان شب ایا فقط با من بودی؟ یا ... نمیدانم شاید تو تنها با من نبودی ولی من تنها ی تنها بو تو بودم.
چه تب و تابی! چه شور و حالی! ان شب برایم بهترین شب عمرم بود.
خدا! به سراغ خودم رفتم.من؟ زهرا؟ کیستم؟ چیستم؟ کجایم؟ چه میکنم؟ .....
هیچ از خود نمیدانستم.
به حال خود گریه کردم که من ! در این همه سال حتی خود را نشناخته ام ان وقت ادعا میکنم که کسی مرا درک نمیکند و یا هیچ کس حرفم را نمیفهمد. من حتی خود خودم را نمیشناختم چه انتظار بی جایی بود که از دیگران داشتم!!!
خدایا! خود که میدانی اهل نماز شب و سجده های طولانی نیستم و نبودم .نمازهایی هم که میخواندم همه برایم تکراری شده بودند یکسری جملات تکراری که هر روز از روی عادت بر زبا می اوردم.
من تو را نه از نماز نه از قران نه از پدر نه از مادر نه از مدرسه نه از استاد و .... نشناختم من تو را از خود شناختم چه کلنجارهایی که با خود نرفتم! چه سختی ها که به خود ندادم! چه حرفها که نشنیدم! ولی مهم نبودند .فقط تو بودی که مرا میخواندی!!!
برای یافتنت به سرزمین وحی دعوتم کردی من به فدای تو همان سرزمین ملکوتی همان دیار عشق
پروانه وار نه دیوانه وار دور خانه ات گشتم و ان هنگام بود که بعد از مدتها اشک چشمانم جاری گشت .
خدا با هزار امید و ارزو و التماس دعاهای دیگران به سراغت امدم ولی لحظه ای که چشمانم در برابر ان همه عظمت حیرن ماندند تنها چیزی که از تو خواستم فقط خودت بودی چیز دیگری نتوانستم که بر زبان اورم پاهایم سست شدند و نا خود اگاه در برابر این همه عظمت به سجده افتادم ندانستم چه گفتم در ان سجده فقط یادم هست که گریه امانم نمیداد و من از تو فقط تو را خواستم.
احساس کردم همه چیزم را به دست اورده ام همه دنیا و اخرتم را .
ان هنگام که شناختمت عاشقت گشتم ولی حیران ماندم در رسیدن به این عشق. دیگر کم اوردم . اکنون نیز حیران و سرگردانم هنوز تو را کامل به دست نیاوردهام من چقدر پر ادعا هستم مگه نه؟؟؟
برای پیمودن راه یک یار مقدس با من بود که در نیمه راه تنهایم گذاشت با رفتنش تریدم ولی تو خود دستم را گرفتی با من می امدی ان هنگام هم که رد پاهای روی زمین فقط یکی بود وقتی بود که تو مرا در اغوش کشیده بودی تا به من سخت نگذرد .
و اما او!
یکی از عزیزترینهایم در زندگی به من اموخت که با وجود همه ی سختی ها و شکستها با وجود تو و عشق تو میتوان باز هم به روزهای زیبای برفی امیدوار بود همان روزها و شبهایی که مرا تنها مگذاشت و برایم از زندگی خواند کسی که به من اموخت که زندگی کنم دوباره ...
من به اندازه ی همه ی زندگی ام و همه ی عمرم مدیونش هستم مدیون بزرگی اش مدیون لطفش. که اگر او نبود من در همان بیراهه ها گم میشدم.از تو سپاسگذارم.
باز هم همه ی وجودم فریاد گر توست تنهایم مگذاشته ای هیچ وقت پس تنهایم مگذار هیچ وقت دیگری...
سزار بسیار نیازمند توست تنهایش مگذار و یاری اش کن...
بیشتر از این وقتت رو نمیگیرم خدا.
مواظب عزیزانم باش. یا علی
یکی درد و یکی درمان پسندد
یکی وصل و یکی هجران پسندد
من از درمان و درد و وصل و هجران
پسندم انچه را جانان پسندد![]()
![]()
![]()
بگیر دستم را ...


